تبليغاتX
آسمان

آسمان

خداحافظ

سلام دوستان !

 

میکن هر اومدنی یه رفتنی داره ...حالا هم  انگار وقت رفتنه ...

 

نمیدونم وبلاگ مفیدی داشتم  یا نه؟ ، مطالب خوب بود بود یا نه ؟ اما خوب  یا بد ازینکه من رو با نظراتتون همراهی میکردید یه دنیا ممنونم  ... اما دیگه تصمیم ندارم چیزی بنویسم  ولی اگر خدا بخواد همچنان مطالب زیبای شما رو خواهم خوند .

 

التماس دعا

یا حق !

+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 15:20  توسط  آسمونی 

عیدانه

اللهم عجّل لولیّک الفرج

 

عید است  ولی بدون  او  غم  داریم

 

عاشق شده ایم و عشق را کم  داریم

 

ای کاش که این عید ظهورش  برسد

 

این گونه  هزار  عید با   هم   داریم

 

                                          عیدتان مبارک دوستان

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 21:21  توسط  آسمونی  | 

سیل

سیل را نعره از آن است که از بحر جداست

هر که  با بحر  در آمیخته   خاموش    شود  

                                                            ...

                                                             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 16:22  توسط  آسمونی  | 

نقاب

میدونم نا امیدی خیلی بد .

 

میدونم آخرین تیری که شیطان به طرف انسان پرت میکنه ناامیدیه.

 

 میدونم امید اساس زندگیه .

 

میدونم ...

 

اما...

 

اما من کم کم دارم از همه نا امید میشم ، از تمام آدم ها از تمام آدم نماها ، از این

 دنیا ، از همه چیز و همه کس .

 

الحق که  این خواننده واقعا این شعرو درست و به جا  گفته :

 

آدمک قصه نخور ماهممون مثل همیم

 

صبح ها که ازخواب پا میشیم نقاب به صورت میزنیم ،

 

یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش

 

یکی ترانه سازمیشه ، یکی میشه غزل فروش

 

این یه حقیقته هر کس که صبح میخواد از خونه بره بیرون یه نقاب میذاره رو صورتش تا کسی از باطن آلوده

 

وسیاهش خبر دار نشه ... اما وای ازون روزی که توی قیامت همه روجمع کنن و گناه

 های آشکار و پنهان

 

رو جلوی دوست و آشنا فریاد بزنن ...

 

 شنیدم قهر کردن بیشتر از سه روز باعث قبول نشدن نمازمیشه . اما من میگم باید

توی این زندگی گاهی

 

وقت ها از یه عده برید چرا که می فهمیم چی زیره نقابشون پنهان کردن.

 

 می فهمیم همه چیز همین ظاهر آراسته و ساکت و بی هیاهو نیست .  

 

نمیدونم برای قهر کردن بیشتر از سه روز توی قانون خدا تبصره و ماده ای

 

هست یا نه ،اما به نظر من که وقتی کاسه ی صبرت لبریز شد و یه عده دائم در حال گول زدن  

 

خودشون بودن باید ازشون دور بود .

 

نظر شما چیه ؟

 

چقدر دلم هوای امام زمان روکرده نمی دونم پس کی دل آقا هوای مارومی کنه ؟؟؟

 

بازمخودمون رو دلداری میدیم ومیگیم :

 

شاید این جمعه بیاید

 

شاید ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 9:41  توسط  آسمونی  | 

دانشجوی ادبیات در فصل امتحانات

شروع امتحانات :

 از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت              یک چند نیز خدمت معشوق ومی کنم

 شب امتحان :

 شب تاریک و بیم موج وگردابی چنین هایل          کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

در اوج امتحانات :

صبر کن حافظ به سختی روز و شب                    عاقبت روزی بیابی کام را

سر جلسه ی امتحان و در حال انتظار برای رسیدن امداد های غیبی :

 یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟          دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

 هنگام گرفتن نمره از استاد :

ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم            که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

هنگام دیدن نمرات :

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید                         داستان غم پنهانی من گوش کنید

 بعد از امتحانات :

ای دریغ از تواگر چون گل نرقصی با نسیم        ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 16:50  توسط  آسمونی  | 

مادر ...

 سلام  بر خورشید فروزان عالم!

سلام  بر سرچشمه ی نور و روشنایی !

سلام بر نور چشم پیامبر(ص) !

سلام  بر فاطمه که درود خدا بر ایشان باد !

چشم زمین جای قدوم مبارک شماست ...

مبارک باد این طلوع بر زمینیان وآسمانیان !

 

و تو ای مادر :

 

ای رفیق مهربان کودکی هایم و ای همپای صبور جوانی ام  

روزت مبارک !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:29  توسط  آسمونی  | 

جمعه ها از پی هم می گذرد ...

وای ازین عمرهای کوته بی اعتبار ...

 

در چشم به هم زدنی باز جمعه آمد و باز من در این فکرم که واقعا جمعه ها  چه غریبانه دارن  میگذرند!!!!

 

عجب صبری خدا دارد !!! اگر من جای او بودم ای بابا چرا من جای او باشم  ؟؟؟

 

لب از حکایت شب های تار می بندم               اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو

 

یه جا خوندم امام زمان (عج) فرمودند :

 

ما را ازشیعیان دور نگه نمی دارد مگر اعمال و رفتارهای آنان که به ما می رسد و برای ما ناخوشایند و

 

دور از انتظار است .

 

همین یه جمله بس برای کسی که بخواد تاثیر بگیره  که ، در خانه اگر کس است یک حرف بس است ...

 

والسلام

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 10:57  توسط  آسمونی  | 

سوال

داشتم یه کتابی می خوندم چشمم افتاد به این سوال که یه کم جای فکر داشت : «عمرت را داده ای تا آنی شوی که اکنون هستی ارزشش را داشت ؟!» همین یه جمله ی کوچیک ! نظرتون چیه ؟؟؟ میشه راحت جواب داد ؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:35  توسط  آسمونی  | 

جمعه ها از پی هم می گذرد ...

گر  ببندد  باغبان   بر  ما   در    گلزارها

ما را نگاهی بس بود از رخنه ی دیوارها

                         (به امید ظهور آقا)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:34  توسط  آسمونی  | 

و به اندازه ی یک کوه دلم می گیرد ...

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ... ببخشید که دیر به دیر به روز میکنم آخه این روزا خیلی حال خوشی ندارم ...

یکی از دوستان گفت چرا از خودت نمینویسی ؟؟ با خودم میگم آخه مردم خودشون کم دردسر دارن و غصه دارن که باز بیان دلگیری های من روهم بخونن ...

تا حالا شده سر دو راهی مونده باشین و ندونین چیکار کنین؟؟ اینجور موقع ها چیکار میکنین؟؟بگذریم...

 تا حالا شده در حد مرگ دلتون بگیره ؟؟ حالا بدتر اینکه ندونین چرا انقد پریشونین ؟؟

 در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 امروز 8صبح تا 8شب کلاس داشتم اما نتونستم بمونم حتی همون 2 ساعت اول رو به زور تحمل کردم جالب اینجاست که همیشه به همه توصیه میکنم صبور باشین ، خوشبین باشین ، امیدوار باشین به آینده و... اما پاش که میفته خودم از همه بدترم ...

 اومدم خونه دیدم 2 تا دایی های عزیزم که واقعا توی دنیا تک اند توی خونن راستش یکی از اصلی ترین انگیزه های نرفتن کلاس هم دیدن دایی هام بود معمولا نه ببخشید همیشه اوقات خوشی رو با هم داریم اما حیف که امروز من خیلی رو به راه نبودم ...

 دقت کردین اگه این 3 نقطه نبود ما باید موقع نوشتن چیکار میکردیم ؟؟ هی تا یه جا کم میاریم سریع 3نقطه میزاریم و راحت ... کاش میشد یه جاهایی از زندگی رو هم که دوست نداری جاش 3 تا نقطه میزاشتی و از کنارش رد میشدی تو تمام این 3نقطه ها دنیایی از نگفته هاست اما گفتنش هم فایده نداره پس بهتره همون جوری رها بشه !!!

 بارها روی از پریشانی به دیوار آورم

 ور غم دل با کسی گویم به از دیوار نیست

 میدونین چیه ما حیاط نداریم بنابراین : رفتیم با 2 تا دایی هام روی پشت بوم (پاتوق تنهایی های من) وچند تا جعبه گذاشتیم و توش سبزی کاشتیم ریحون ، جعفری ، شاهی ، تره . امیدوارم تا سبز شدن اون سبزی ها بذر امید وشکیبایی هم توی دل من جوونه بزنه، تو دل هممون ان شاءالله... ببخشید سرتون رو درد آوردم در عوض دیگه پیشنهاد نمیکنین درباره ی خودم بنویسم . حکایت همچنان باقی است (3نقطه)!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:51  توسط  آسمونی  |